شام عروس

 

.... غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی و روزگاری تازه عروسی درخانه قصد پختن غذا کرد.این اولین بار بود که عروس میخواست در خانه شوهر شام بپزد. مادر شوهر او که تجربه‌ی زندگی داشت، کنار عروس آمد و پرسید:« میخواهی چه کنی؟»

-میخواهم شام بپزم...

-چه کار خوبی! چه میخواهی بپزی؟

عروس با بی میلی گفت:«کوفته.»

-به! چه غذای خوبی. تا به حال کوفته پخته‌ای؟

عروس ناراحت شد و پرسید:«برای چه میپرسی؟ مگر کوفته غذای بدی است یا شوهرم کوفته دوست ندارد؟»

-نه گفتم شاید کمک بخواهی؛ چون کوفته پختن کار ساده‌ای نیست.

عروس با بی‌حوصلگی گفت:« من همه جور غذا پخته‌ام، کوفته پختن هم میدانم»(چه عروس پرروییزبان)

مادر شوهر از کنار عروس دور شد. در این حال زیر چشمی عروس را نگاه میکرد و دید که او کنار دیگ ایستاده و همین طور آب توی دیگ را به هم میزند. این بود که فهمید عروس آن‌طور که باید و شاید با کوفته پختن آشنا نیست؛ ولی خودخواهی به او اجازه نمیدهد که پند مادرشوهر را گوش کند.(چه مادر شوهر گلیقلب) پس دوباره کنار او آمد و گفت:«راستی دخترم، میدانی که برای کوفته درست کردن باید اول سبزی و گوشت را در هاون بکوبی؟»

عروس گفت:«می‌دانم»

-میدانی که باید آب را هم بجوشانی؟

-این را هم میدانم...دارم آب را میجوشانم.

مادر شوهر کمی آرام شد و گفت:«میدانی که باید مایه‌ی کوفته را گرد و گلوله کنی و یکی-یکی در دیگ بگذاری؟»

- بله، این را هم میدان، چه قدر حرف میزنی؟!(من بودم چهارتا استخونو خورد میکردم تو دهنشسبز)

مادر شوهر دیگرد نتوانست آرام بگیرد، این بار با صدای بلند گفت:«پس میدانی که بعد از همه این کارها که کردی یک خشت خام هم روی در دیگ بگذاری؟»

عروس گفت:«اگر حرفم را باور کنی، میگویم که این را هم میدانم!»

مادر شوهر رفت و عروس مشغول آماده کردن شام -که همان کوفته باشد- شد. او همان‌طور که مادر شوهر گفته بود، مایه‌ کوفته را در هاون کوبید، آب دیگ را جوشایند و گلوله‌ها را یکی-یکی در دیگ چید و به حرف آخر مادرشوهر هم عمل کرد و یک خشت خام دردیگ گذاشت. چون خیال کرده بود خشت دردیگ گذاشتن هم از آداب کوفته پختن است.

عروس دردیگ را گذاشت و با آسودگی به دنبال کارعایش رفت. شب که همسر او به خانه آمد پرسید:«شام چه داریم خانم؟»

تازه عروس با خوشحالی گفت:«همان غذایی که خیلی دوست داری، کوفته سبزی!»

مرد خوشحال شد و گفت:«این کوفته خوردن دارد! زود باش که از گرسنگی مردم.»

عروس خانم سر دیگ رفت؛ ولی از آنچه که دید ناگهان جا خشک شد:خشت خام با بخار آب گل شده بود و در دیگ ریخته بود. شوهر از توی اتاق صدا زد:«پس چه شد کوفته سبزی که می‌گفتی؟»

عروس با شرمندگی گفت:«نمیدانم چرا کوفته خراب شده؟ مادرت خودش به من گفت که یک خشت هم بگذار درش!»

***

اگر کسی از روی غرور و خودخواهی حرف دلسوزانه‌ی دیگران را گوش نکند و خودش را گرفتار کند، این ضرب‌المثل حکایت حال او میشود.

***

منبع: کتاب قصه‌ی ما مثل شد.

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
برسام

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][سبز]

عارف

باحال بود اپت اجی جونم[گل]

روژین

عالییییییییییی بود.منم جاش بودم همین چهارتا استخونو خورد میکردم تو دهنش!!!!!!!!!!!!!!!![نیشخند]

آیدا

ابرت آموزبود[چشمک][گل]

ملیکا

____¶¶_¶¶__¶¶_¶¶_¶ _________¶¶_¶¶_¶¶_¶¶_¶¶¶ _____¶¶¶¶¶____________¶¶¶¶¶¶¶ ___¶¶¶¶¶_______________¶¶¶¶¶¶¶ __¶¶¶¶¶__________________¶¶¶¶¶¶ __¶¶¶¶____________________¶¶¶¶ ___¶¶______________________¶¶¶ ___¶________________________¶¶¶¶ __¶¶_____¶¶¶______¶¶________¶¶¶¶¶¶¶ __¶_____¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶______¶¶¶¶¶¶_¶ __¶____¶¶¶¶¶____¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶¶¶__¶ __¶¶__¶¶¶¶¶______

ملیکا

سلام گلپرجون چرابه من سرنمیزنی

Ahmad

بسیار آموزنده بود ممنون

مهشید

سلام من مهشیدم و 11 سالمه وبت خیلی خوبه راستی داستانت هم خیلی قشنگ بود آفرین آفرین راستی به وب منهم بیا خوش حال میشم گلم[قلب]

مهشید

سلام من مهشیدم و 11 سالمه وبت خیلی خوبه راستی داستانت هم خیلی قشنگ بود آفرین آفرین راستی به وب منهم بیا خوش حال میشم گلم[قلب]