نجار

نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار خواست به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه ی دیگر بسازند. نجار قبول مرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت:«این حانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو»

نجار یکه خورد. مایه ی تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

.

.

.

امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه.

نظر یادتون نره

لبخند

/ 7 نظر / 8 بازدید
روژین

چه زیبا.بامزه و جالب بود.من که خیلی خوشم اومد.[لبخند]

هاپوتی

حیف که الان خوابی وگرنه میومدم یه دعوای حسابی باهات می‌کردم. متن ر حتما دوباره بخونی و غلطای تایپی فراوانش را درست کنی. دوستت دارم یه عالمه [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان

سلام عزیزم داستان قشنگی بود نتیجه‌ی اخلاقی جالب و مهمی داشت. واقعا اگر ما بدونیم هر کار می کنیم نتیجش به خود ما بر می‌گرده توی رفتارمون تجدید نظر می‌کردیم. ماه رمضان خوبی داشته باشی و بتونی دست پر از این ماه مبارک و پر خیر و برکت بیرون بیای

هدیه

اااااااااااااااااااو جالب بود[تعجب]

نغمه

سلام گلپری ناز عاااالی بود[گل] متاسفانه خیلی از آدم ها اینجورین و این خیلی بده که هر کس فقط به فکر خودش باشه[خنثی] و اگه آدم ها همونجوری که دوست دارن همه چیزشون خوب باشه برای بقیه هم همیشه خوب بخوان این عالیه... انشالله که همه ی ادم ها اگه خوب بقیه رو نمیخوان لااقل بدشون رو نخوان[پلک]

اوزیل

عالی از ماست که برماست

اوزیل

عالی از ماست که برماست