فقط 5 دقیقه

 


در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است."
مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "
اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : "بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟"
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد.
مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم."
ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم."
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد.
در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟"
مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."

واقعا خیلی از 5 دقیقه ها واقعا با ارزشند ولی ما ازشون ساده می گذریم...



منبع: وبلاگ نارسنگ

 
/ 10 نظر / 9 بازدید
مامان

این کجاش گریه داشت؟ . . . . [ناراحت] [ناراحت] [گریه]

گودی چه؟

[گریه][گریه]منو یاد بابای خودم میندازه واقعا باباها خیلی گلن.[گل][گل] اشکمو در آوردی خیلی وقت بود از ته دل گریه نکرده بودم.

آریو

من که زیاد متوجه نشدم چی شد.... چه برسه به گریه.....[متفکر]

آیدا

شاید ما زیاد احساساتی هستیم[نیشخند]

ملیکا

جالب وآموزنده بود ولی گریه نداشت البته عواطف انسانها متفاوت است پس به هم احترام میگذاریم[گل]

روژین

هم گریه داره و هم اشک شوق.اینکه این قدر مهر و محبت رو احساس کنی گریه داره چون آدم رو به فکر وا میداره.وقتی آدم متوجه میشه که از چه 5 دقیقه و 2 دقیقه و 1 دقیقه و حتی 1 ثانیه هایی برای زندگی کردن و شاد بودن گذشته دردناکه[گریه][ناراحت][گریه]

برسام

ولی ما که نفهمیدیم چی شد اصلاً کجاش گریه داشت؟[سوال]

برسام

ولی دلم واسه این بچه ها می سوزه[دلشکسته][ناراحت]

برسام

من اهساساتی نیستم اصلاً گریه نداشت[خنثی][تلفن]

برسام

معذرت[خنده]