من و دوستان

❤❤❤تیک تاکتو قطع کن ساعت، میخوایم با هم باشیم❤❤❤

ضرب المثل مورد علاقه ی من

سلام به همه ی خوانندگان عزیز این وبلاگ. من می خوام این بار از یه چیزی بنویسیم که تابه حال ننوشتم.

من می خوام، به پیشنهاد دوست عزیزم، روژین جان در مورد ضرب المثل ها بنویسم. البته من می خوام ضرب المثل مورد علاقه ی خودمو بگم و دربارش توضیح بدم.

ضرب المثل مورد علاقه من اگر من منم، پس کو کدوی گردنم است. حالا می خوام داستان این ضرب المثل رو تعریف کنم.

ماجرا از اون قراره که:

... غیر از خدا هیچکس نبود.

روز و روزگاری، مرد ساده دلی راهیه شهری شد که تا آن وقت به آن جا نرفته بود. توی راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید، کجا برود و چه چیزها بخرد و چه چیزها ببیند. او با این فکر و خیال ها خوش بود که ناگهان با خودش گفت: این چه کاری است که من می کنم. چرا با دست خودم دارم خودم را گم می کنم؟ اگر من در این شهر خودم را گم کنم چی؟

مرد مدتی فکر کرد که چه طور مواظب خودش باشد که گم نشود. در این حال میان راه مردی را دید که کدو بار الاغ کرده و می فروشد. با او حال و احوال و گفت: یک کدوی قشنگ می خواهم!

کدو فروش گفت: کدوی قلمی شنیده بودیم، ولی کدوی قشنگ نشنیده بودیم.

مرد ساده دل گفت:برای اینکه نمی دانی من کدو را برای چه می خواهم.

کدو فروش هم از میان کدوهایش یکی را برداشت و گفت: بیا، در همه ی دنیا هم بگردی کدویی به این قشنگی پیدا نمی کنی.

مرد ساده دل کدو را خرید و نخی به آن بست و آن را به گردن خودش آویزان کرد. بعد با خوشحالی به راه افتاد و در دل گفت: خیلی خوب شد. این هم نشانه ی من، حالا هرجا که بروم، خودم را گم نمی کنم!

مرد ساده دل این را گفت و به راه خودش ادامه داد. او ساعت ها خسته و کوفته رفت و رفت تا به شهر رسید. شهری که تا آن وقت ندیده بود. او مشغول گشت و گذار شد و نان و غذایی خرید و خورد و چیزی هم نگذشت که یواش یواش خسته شد. دنبال جایی برای خوابیدن گشت که درختی و سایه اش را دید. در حالی که کدو از گردنش آویزان بود، در سایه ی درخت خوابید. از آن جایی که خسته هم شده بود، خوبش سنگین شد. از قضا از آن جا مرد بیکار و حیله گری می گذشت. خواست تفریح بکند. خیلی آهسته طوری که مرد ساده دل از خواب بیدار نشود، کدو را از گردن او برداشت و به گردن خودش آویزان کرد و همانجا خوابید.

مرد مسافر مدتی خوابید و بعد هم غلت و نیم غلتی زد و از خواب بیدار شد. سرگردان و حیران دور و برش را نگاه کرد. نمی دانست کجاست. دست به گردنش کشید. از کدو خبری نبود. نگاهی به مردی که کنارش خوابیده بود انداخت: کدو را از گردن او آویزان دید.. او را بیدار کرد و گفت: بلند شو ببینم.

مرد بلند شد و گفت: چه خبر شده؟ چرا مرا از خواب بیدار کردی؟

-راستش را بگو این کدو در گردن تو چه کار می کند؟

ا-از اول کدو همینجا بوده!

-یعنی چه؟ مگر می شود؟

-مگر چه شده؟

مرد ساده دل گفت: اگر من من ام، پس کو کدوی گردنم؟ اگر تو منی، پس من کی ام؟!

***

اگر کسی خدای ناکرده در کارهایش بشیار ساده اندیش باشد و از روی فکر و اندیشه عمل نکند، این ضرب المثل حکایت حال او می شود

منبع:کتاب قصه ی ما مثل شد نوشته ی محمد میرکیانی

 

خب اینم از ماجرای ضرب المثل مورد علاقه ی من. البته من برای این، این ضرب المثل رو دوست دارم چون طرز گفتارش خیلی باحاله(البته از نظر من!!!)

ممنونم که وقتتونو برام گذاشتید.

خواستید نظر بذارید، اگر هم نخواستید، تا همینجاش خیلی لطف کردید.

خدا پشت و پناهه همه...

[ ۱۳٩۱/٥/٤ ] [ ٥:٢٢ ‎ق.ظ ] [ گلپر79 ] [ نظرات () ]