من و دوستان

❤❤❤تیک تاکتو قطع کن ساعت، میخوایم با هم باشیم❤❤❤

نجار

نجار پیری بود که می‌خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار خواست به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه ی دیگر بسازند. نجار قبول مرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت:«این حانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو»

نجار یکه خورد. مایه ی تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...

.

.

.

امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه.

نظر یادتون نره

لبخند

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ گلپر79 ] [ نظرات () ]