من و دوستان

❤❤❤تیک تاکتو قطع کن ساعت، میخوایم با هم باشیم❤❤❤

دیگه آخراشه!

سلام به همه‌ی دوستان عزیزم. ممنونم ازتون بابت نظراته خوشملتون.

من الان گناباد و پیش مامان بزرگمم. البته الان که تو کافی نت نشستم مامان بزرگم نیست!

الان فکر کنم وقت مناسبی باشه تا یکم بیشتراز قبل درباره‌ی سفرم توضیح بدم.

مامان و بابای من رفتند کربلاٰ برای همین منو تنها فرستادند با هواپیما مشهد. بعد خالم اومد دنبالم و منو برد بجستان. بعد از چند روز مزاحم شدن هم با خالم . شوهر خالم و دختر خالم رفتیم گناباد. یا بهتره بگم اومدیم گناباد. . الان هم گنابادم. یکی دو ساعت پیش هم مامانم بهم زنگ زد و گفت رسیدند زاهدانقلب . چند روز دیگه هم میان دنبالم.

تو این سفر به من خیلی خوش گذشت.حالا تا جایی که وقت شه براتون خاطرات گوچیگ و باحالم(البته از نظر خودم )رو. تعریف می‌کنم

اول که رفتم مشهد اتفاق خاصی نیفتادٰ فقط چون من هنوز 11 سال و 6 ماهمه و هنوز دوازده ساله نشدمٰ باید برای سوار هواپیما شدن یه همراه می‌داشتم. همراهم یه خانم تقریبا مسن بیرجندی بود که مشهد زندگی می‌کرد.

بعد از اونٰ وقتی رسیدم فرودگاه مشهدٰٰ مامان و بابا بزرگم اومدند دنبالم. وقتی رسیدیم خونه کار خاصی انجام ندادیم.  یکی دوروزی خونه موندیم تا بعد رفتیم باغ بابا بزرگم. اونجا خیلی خوش گذشت. من از درخت می‌رفتم بالاٰ توت می‌چیدم و ... خلاصه خیلی خوش گذشت. ولی فکر کنم مامان بزرگم چون من کم غذا می‌خوردم یکم ناراحت بود. آخه من کلا کم غذا می خورم ولی الان تو مسافرت پر خوراک شدم. باورتون می‌شه 3-4 کیلو اضافه کردم؟ تازه ماه رمضان هم 1 کیلو کم کردم.

بگذریم. من زیاد دوست نداشتم شب تو باغ بخوابمٰ ولی از اونجا که مشهد خیلی شلوغهٰ تصمیم گرفتیم شب ساعت یازده دوازده راه بیفتیم. منکه خیلی خسته بودم خواستم یه چرت کوچولو بزنم. اما حواسم نبود و تا ساعت پنج صبح خوابیدم! بعد ساعت یازده دوازده راه افتادیم رفتیم خونه.

دوستان عزیز باید ببخشید کافی نت خالی شده فقط من موندم. باید برم. بقیشو بعدا می‌گم...

[ ۱۳٩۱/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ گلپر79 ] [ نظرات () ]