من و دوستان

❤❤❤تیک تاکتو قطع کن ساعت، میخوایم با هم باشیم❤❤❤

دوستان

سلام مجدد. باز هم تشکر بابت خواندن وبلاگم. من این‌دفعه می‌خواهم درباره‌ی دوستانم بنویسم. اول از همه، من دو‌تا دوست خیلی خیلی نزدیک دارم، یکی دختر خاله‌ام و یکی دوستم یگانه. من و یگانه از بچگی با هم دوستیم. اما وقتی سه چهار ساله بودیم از هم جدا شدیم و بعد از چهار سال جدایی دوباره همدیگر را دیدیم.، یعنی روز اولی که می‌خواستم بروم کلاس اولقلب از اون موقوع تا حالا من و یگانه با هم دوستیم و هر سال هم توی یک کلاس با هم بودیم و من توی قلبم یک چراغ امید روشنه که به من می‌گه حالا حالاها من و یگانه با هم دوستیم، گرچه قراره که سال دیگه بریم راهنمایی و ممکنه که دیگه همکلاسی یا هم مدرسه‌ نباشیم، ولی ما آدرس خونه‌ی همدیگر را داریم و من اطمینان دارم که ما باز هم با یکدیگر در ارتباط هستیم، اگرم یگانه مرا فراموش کند من هیچ وقت او را فراموش نمی‌کنم. با این همه تعریفی که از دوستی خودم و یگانه جان کردم فکر می‌کنم دیگر لازم نباد نباشد بگویم که من و یگانه مثل یک خواهریم. راستی یگانه یک خواهر کوچولو هم داره که اسمش یلداست و امسال کلاس اولی شده. یلدا انقدر دختر نازیه که به نظر من اگه دو ساعت همین‌طوری بهش نگاه کنیم، باز هم تو  دلتون می‌گین کمه! شاید به این حرف من بخندین. اما من می‌توانم به جرات بگویم که یلدا اگر  نازترین کلاس اولی نباشه، حتماً جزو نازترین هاست.

خب دیگه درباره یگانه زیاده روی کردم. حالا درباره‌ی دختر خاله‌ی عزیزم بگویم. من نمی‌دانم  چی درباره‌ی دخترخاله‌ام بنویسم، آخه اگر بنویسم که اگر از هم جدا بشویم هیچ وقت او را یادم نی‌رود، جمله زیاد با معنی نمی‌شه. آخه مگه ممکنه که دوتا دوست خیلی خیلی خیلی صمیمی، که تازه ماماناشون هم خیلی با هم صمیمی‌اند و پدراشون هم همیطور هستند، از هم جدا بشوند. تازه اگر دوتا دوست که با هم هیچ رابطه‌ی فامیلی هم نداشته باشند، این‌قدر با هم صمیمی بودند، هیچ وقت نمی‌توانستند از هم جدا بشوند، حالا شما فکر کنید که این دوتا دوست، با هم فامیل هم باشند، دیگر در این موقع، این جمله خیلی می‌معنی است. 

از لحاظ قلبی من به دخترخاله ام و از لحاظ مکانی به یگانه نزدیک‌ترم. قطعاً اگر من و دختر‌خاله‌ام در یک شهر زندگی می‌کردیم و هر روز همدیگر را می‌دیدیم، نمی توانستیم دوری هم را تحمل کنیم. در هر حال، بعد از خدا و پدر مادرم، خانواده‌ی خاله‌ی بزرگم از همه به ما نزدیک‌تر است. اصلاً یک چیزی، من دختر‌خاله ام را نیمه‌ی خودم می‌دانم. حالا خودتان حدس بزنید که چه‌قدر او را دوست دارم.

خب دیگه وقت ندارم که درباره بقیه‌ی دوستای صمیمی ام چیزی بنویسم. پس تا نوشته‌ی بعدی که درباره‌ی دوستای دیگمه، خداحافظ بای بای

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ گلپر79 ] [ نظرات () ]